قبله ی من...الهی وربی من لی غیرک...
یا رب چه چشمه ایست محبت؟!؟ که من از آن یکقطره آب خوردم ودریا گریستم

به هنگامی که بر دریای چشمت خیره گردیده ام نه اندیشیدم این دریا مرا در کام خود میدید...
سکوت سرد ساحل را نمی دیدم نه اندیشیدم این امواج اوسیانگر هزاران همچون من را در درونش آشناکرده وبعد از یک هم آغوشی چگونه لاشه هایشان را به ساحل ها رها کرده؟

حیف از تو که ارباب وفا را شناسی ما یار تو ء تو مارا نشناسی خوش آن روزی که خود را بر سر دار فنا بینم جهانی را پایین و خود را بالا بینم...

یه نصیحت برای دخترا:
گوهر خود را مزن بر سنگ هر نا قابلی ء صبر کن تا گوهر شناسی بینی ...

پروانه صفت چشم بر او دوخته بودم ء تا آنکه خبر ذار شدم سوخته بودم
خاکستر جسمم بر سر شمع فرو ریخت این بود وفایی که من آموخته بودم
عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ،ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند.

عاشق آن نیست که هر لحظه زند لاف محبت
مرد آنست که لب بندد و بازو بگشاید...

علت عاشـق، زعلتها جـداسـت


عشق نبود ء عاقبت ننگی بود

نیست عاشق را ،زبان گفتگو
چونکه با معشوق گرددءروبرو.
نه سیم وءنه زر ء نه یار داریم
پس ما به جهان ءچه کار داریم؟

آنکه دائم هوس سوختن ما کرد
کاش می آمد و از دور،تماشا میکرد

راستی بچه ها عشقتون پاک باشه
رضا{پاک}


<به نام خالق عشق>


آنچه زيباست عزيز نيست ... آنچه عزيز است زيباست ... و تو زيباتريني عزیزم ...








!حرفهای خودمونی